تبلیغات
RedStorks
حکایت موش و گربه از دیوان عشاق 
اثر عبید زاکانی
شاعر قزوینی قرن هشتم هجری
موش و گربه 

اگر داری تو عقل و دانش و هوشبیا بشنو حدیث گربه و موش
بخوانم از برایت داستانیکه در معنای آن حیران بمانی
ای خردمند عاقل وداناقصه‌ی موش و گربه برخوانا
قصه‌ی موش و گربه‌ی منظومگوش کن همچو در غلطانا
از قضای فلک یکی گربهبود چون اژدها به کرمانا
شکمش طبل و سینه‌اش چو سپرشیر دم و پلنگ چنگانا
از غریوش به وقت غریدنشیر درنده شد هراسانا
سر هر سفره چون نهادی پایشیر از وی شدی گریزانا
روزی اندر شرابخانه شدیاز برای شکار موشانا
در پس خم می‌نمود کمینهمچو دزدی که در بیابانا
ناگهان موشکی ز دیواریجست بر خم می خروشانا
سر به خم برنهاد و می نوشیدمست شد همچو شیر غرانا
گفت کو گربه تا سرش بکنمپوستش پر کنم ز کاهانا
گربه در پیش من چو سگ باشدکه شود روبرو بمیدانا
گربه این را شنید و دم نزدیچنگ و دندان زدی بسوهانا
ناگهان جست و موش را بگرفتچون پلنگی شکار کوهانا
موش گفتا که من غلام توامعفو کن بر من این گناهانا
گربه گفتا دروغ کمتر گوینخورم من فریب و مکرانا
میشنیدم هرآنچه میگفتیآروادین قحبه‌ی مسلمانا
گربه آنموش را بکشت و بخوردسوی مسجد شدی خرامانا
دست و رو را بشست و مسح کشیدورد میخواند همچو ملانا
بار الها که توبه کردم منندرم موش را بدندانا
بهر این خون ناحق ای خلاقمن تصدق دهم دو من نانا
آنقدر لابه کرد و زاری کردیتا بحدی که گشت گریانا
موشکی بود در پس منبرزود برد این خبر بموشانا
مژدگانی که گربه تائب شدزاهد و عابد و مسلمانا
بود در مسجد آن ستوده خصالدر نماز و نیاز و افغانا
این خبر چون رسید بر موشانهمه گشتند شاد و خندانا
هفت موش گزیده برجستندهر یکی کدخدا و دهقانا
برگرفتند بهر گربه ز مهرهر یکی تحفه‌های الوانا
آن یکی شیشه‌ی شراب به کفوان دگر بره‌های بریانا
آن یکی طشتکی پر از کشمشوان دگر یک طبق ز خرمانا
آن یکی ظرفی از پنیر به دستوان دگر ماست با کره نانا
آن یکی خوانچه پلو بر سرافشره آب لیمو عمانا
نزد گربه شدند آن موشانبا سلام و درود و احسانا
عرض کردند با هزار ادبکای فدای رهت همه جانا
لایق خدمت تو پیشکشیکرده‌ایم ما قبول فرمانا
گربه چون موشکان بدید بخواندرزقکم فی السماء حقانا
من گرسنه بسی بسر بردمرزقم امروز شد فراوانا
روزه بودم به روزهای دگراز برای رضای رحمانا
هرکه کار خدا کند بیقینروزیش میشود فراوانا
بعد از آن گفت پیش فرماییدقدمی چند ای رفیقانا
موشکان جمله پیش میرفتندتنشان همچو بید لرزانا
ناگهان گربه جست بر موشانچون مبارز به روز میدانا
پنج موش گزیده را بگرفتهر یکی کدخدا و ایلخانا
دو بدین چنگ و دو بدانچنگالیک به دندان چو شیر غرانا
آندو موش دگر که جان بردندزود بردند خبر به موشانا
که چه بنشسته‌اید ای موشانخاکتان بر سر ای جوانانا
پنج موش رئیس را بدریدگربه با چنگها و دندانا
موشکانرا از این مصیبت و غمشد لباس همه سیاهانا
خاک بر سر کنان همی گفتندای دریغا رئیس موشانا
بعد از آن متفق شدند که مامی‌رویم پای تخت سلطانا
تا بشه عرض حال خویش کنیماز ستم‌های خیل گربانا
شاه موشان نشسته بود به تختدید از دور خیل موشانا
همه یکباره کردنش تعظیمکای تو شاهنشهی بدورانا
گربه کرده است ظلم بر ماهاای شهنشه اولم به قربانا
سالی یکدانه میگرفت از ماحال حرصش شده فراوانا
این زمان پنج پنج میگیردچون شده تائب و مسلمانا
درد دل چون به شاه خود گفتندشاه فرمود کای عزیزانا
من تلافی به گربه خواهم کردکه شود داستان به دورانا
بعد یکهفته لشگری آراستسیصد و سی هزار موشانا
همه با نیزه‌ها و تیر و کمانهمه با سیف‌های برانا
فوج‌های پیاده از یکسوتیغ‌ها در میانه جولانا
چونکه جمع آوری لشگر شداز خراسان و رشت و گیلانا
یکه موشی وزیر لشگر بودهوشمند و دلیر و فطانا
گفت باید یکی ز ما برودنزد گربه به شهر کرمانا
یا بیا پای تخت در خدمتیا که آماده باش جنگانا
موشکی بود ایلچی ز قدیمشد روانه به شهر کرمانا
نرم نرمک به گربه حالی کردکه منم ایلچی ز شاهانا
خبر آورده‌ام برای شماعزم جنگ کرده شاه موشانا
یا برو پای تخت در خدمتیا که آماده باش جنگانا
گربه گفتا که موش گه خوردهمن نیایم برون ز کرمانا
لیکن اندر خفا تدارک کردلشگر معظمی ز گربانا
گربه‌های براق شیر شکاراز صفاهان و یزد و کرمانا
لشگر گربه چون مهیا شدداد فرمان به سوی میدانا
لشگر موشها ز راه کویرلشگر گربه از کهستانا
در بیابان فارس هر دو سپاهرزم دادند چون دلیرانا
جنگ مغلوبه شد در آن وادیهر طرف رستمانه جنگانا
آنقدر موش و گربه کشته شدندکه نیاید حساب آسانا
حمله‌ی سخت کرد گربه چو شیربعد از آن زد به قلب موشانا
موشکی اسب گربه را پی کردگربه شد سرنگون ز زینانا
الله الله فتاد در موشانکه بگیرید پهلوانانا
موشکان طبل شادیانه زدندبهر فتح و ظفر فراوانا
شاه موشان بشد به فیل سوارلشگر از پیش و پس خروشانا
گربه را هر دو دست بسته بهمبا کلاف و طناب و ریسمانا
شاه گفتا بدار آویزنداین سگ روسیاه نادانا
گربه چون دید شاه موشانراغیرتش شد چو دیگ جوشانا
همچو شیری نشست بر زانوکند آن ریسمان به دندانا
موشکان را گرفت و زد بزمینکه شدندی به خاک یکسانا
لشگر از یکطرف فراری شدشاه از یک جهت گریزانا
از میان رفت فیل و فیل سوارمخزن تاج و تخت و ایوانا
هست این قصه‌ی عجیب و غریبیادگار عبید زاکانا
جان من پند گیر از این قصهکه شوی در زمانه شادانا
غرض از موش و گربه برخواندنمدعا فهم کن پسر جانا


برچسب ها : حکایت موش و گربه , عبید زاکانی , حکایت های عبید زاکانی , آثار عبید زاکانی , کتاب عبید زاکانی , حکایت هی زیبا , حکایت های طنز ,

نظرات () نویسنده: محمد علی رضایی جمعه 21 اسفند 1394 - 06:19 ب.ظ

آخرین مطالب

 

لینکدونی

ADS

آمار بازید

کل بازدید ها :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل مطالب :
آخرین بروز رسانی :

درباره ما